قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد پس محکوم شدم به تنهایی و مرگ کنار چوبه اعدام ازمن خواستند تا اخرین خواسته ام را بگم و من گفتم :به تو بگویند دوستت دارم
پلیس عشق
دلم کجاست ؟ ای دل تو را به دست که سپردم ؟ مرا ببخش.دل سفر سختی داشتی .من چه ندانسته تو را از سینه ام بیرون آوردم چه آسان به دست نارفیق سپردم.دلم رو پس بده ای دزد قلبم.کاش برای دلهای دزدیده شده هم کاری میشد کرد کاش پلیس عشق هم وجود داشت نگهبان دلهای عاشق بود و دزدان نامرد دل را دستبند میزد و اسیر زندون دل میکرد کاش ...ای کاش
à¶
بود شمعی در غم پروانه ای
روشن و تنها به فکر چاره ای
شاپرک پروانه ای در فکراو
آتشی در جان او افکنده بود
درد پروانه ز درد شمع بود
شمع هم از درد پروانه فروزان گشته بود






وفای شمع را نازم که بعد از سوختن
به صد خاکستری در دامن پروانه میریزد
نه چون انسان که بعد از رفتن همدم
گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد

باران ! سرود دیگری سر کن
شعر تو با این واژگان شسته
غمگین است
ترجیع محزون تو
امشب نیز
چون ترجیع دوشین است
شعری به هنجاری دگر بسرای
آوای خود را پرده دیگر کن
باران ! سرود دیگری سر کن .



